757-1.....


 

سخن رنج، مگو، جز سخن گنج، مگو
ور از این بی‌خبری، رنج مبر، هیچ مگو

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت
«آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو»

گفتم: «ای عشق! من از آن چیز دگر می‌ترسم»
گفت: «آن چیزِ دگر، نیست دگر، هیچ مگو

Comments