onsdag 13 december 2017



من نباید به تو تسلیم شوم
با صدای تو که طعم علف تازه‌ ده را می‌داد،
سوزش فاجعه از یادم رفت،
و نیاز تن تو کورم کرد.
با خیال تو من ای‌کاش نمی‌خوابیدم،
و تمامیت مردانگی‌ام را به تو ای‌کاش نمی‌بخشیدم.
من چه می‌دانستم، من چه می‌دانستم،
من شهیدم، تو شهادت دادی.
با تو ای‌کاش نمی‌خوابیدم
و تمامیت مردانگی‌ام را به تو ای‌کاش نمی‌بخشیدم.
با تو روی علفی خوابیدم
که کسانی دیگر،
که کسانی بهتر،
از من و تو عاشق‌تر،
دو سه شب پیش تمامیت خود را به مُصیبت دادند.
من چه می‌دانستم، من چه می‌دانستم . . .
با تو ای‌کاش نمی‌خوابیدم
و تمامیت مردانگی‌ام را به تو ای‌کاش نمی‌بخشیدم.
من چه می‌دانستم، من چه می‌دانستم . . .
تو به من می‌گفتی: خون روی علف از دامن توست،
من چه می‌دانستم، من چه می‌دانستم . . .
با خیال تو من ای‌کاش نمی‌خوابیدم
و تمامیت مردانگی‌ام را به تو ای‌کاش نمی‌بخشیدم.
من به خود می‌گفتم: نه!
نباید به تو تسلیم شوم،
و نباید بگذارم که تو در شعر بلندم باشی.
اینک آن فاجعه،
آن لحظه‌ی شوم،
تو تمامیت شعرم شده‌ای،
تو تمامیت شعرم شده‌ای
با تو ای‌کاش نمی‌خوابیدم و
و تمامیت مردانگی‌ام را به تو ای‌کاش نمی‌بخشیدم.

Follow by Email

Gahname/ Archive..............گاهنامه.

Leta i den här bloggen

CAMRANIE